(دگرگونی آدمک درون)
در این شکی نیست که همه ی ما دو دنیا داریم: دنیایی که خود به تنهایی در آن زندگی می کنیم و از همین منظر است که اطراف را می بینیم و البته اندیشه می سازیم و اما دنیای دیگر وقتی است که در جمع قرار می گیریم که گاهی کنترل آن خارج از اراده ی ماست. یعنی اینکه ما شدیدا دوست داریم که یکرنگی دو بعد را حفظ کنیم اما در انتها طوری نمی شود که می خواستیم. به گونه ای که اگر آن جمع روزی متوجه شوند که در دنیای تو چه میگذرد، کلی تعجب کنند و بگویند: ای بابا! تو هم که دورو بودی!
این دو رویی نیست.
اما نکته ی اصلی اینجاست که گاهی همین دنیای درون کارهایی می کند که چون با دنیای بیرون متفاوت است، برای دیگران غیرعادی جلوه می کند (و این واقعا مشکل بزرگیست). حالا هر چی میخوای بگو که بابا من عوض نشدم اما اونها میگن نه! صددرصد یه اتفاقی افتاده که به این سرعت تغییر کردی!
و تو تا آخر عمر در این قضیه بازنده هستی چون آدمی با فردیت خود معنایی ندارد و تو مجبوری که فقط و فقط بیننده باشی. همین!
این مشکلی است که برخی مواقع واقعا حاد به نظر می آید و علت آن را شاید بتوان در دوران نوجوانی جستجو کرد: درست در زمانی که باورهایمان شکل می گیرند و برخی عوامل محیطی باعث می شوند که خود واقعی مان جلوه نکند. یا شاید هم تغییرات شخصیتی، مدت زیادی پس از شکل گیری باورها و تحت شرایطی خاص رخ دهند. ولی ما باز هم نمی دانیم که کدام راه بهتر از دیگری است؟ یعنی نمی دانیم که کدام شخصیت بودن بهتر است؟ چون به تعداد آدمها، آدمک درون وجود دارد و خود سبب ایجاد تنوع است. اصلا شاید روزی، بعضی از این آدمکها که کمی شکل ما نیستند بتوانند ما را به خودمان بیاورند.
این تن پوسیده را ملالی نیست جز مشتی خاک....
.... که دیر یا زود نثارش می کنند.
فروغ 87/1/16/21/01
آره این تقدیر توست. این بهترین راهیه که می تونستی توش باشی. باور کن الان اصلا توی شرایط بدی نیستی. یه کم خودت رو باور داشته باش.... و هزاران هزار سخن دیگر.
تا کی می خواهیم خودمون رو گول بزنیم. تا کی می خواهیم واسه دردها پاپوش بدوزیم؟!
شاید هم مجبوریم این مغز لعنتی رو با این مزخرفات مشغول کنیم تا ادامه ی زندگیمون غیر قابل تحمل نشه. اما دیگه کوری کافیه. باید این عینک دودی رو از روی چشمات برداری و ببینی اطرافت چه خبره؟ یهو می بینی انقدر شیفته ی دنیا می شی و انقدر تعلق پیدا می کنی که دل کندن برات غیر ممکنه.
اما نه. حل مسئله به این سادگی ها نیست!
کمی تامل باید در این فضای آشفته!
فروغ- بهمن86
جریانی خلاف رودهای امروزی. و طبیعت چه استادانه، همت خود را به نمایش می گذارد. من و تو چرا نتوانیم؟
نوروز فرخنده باد !

نامه ای برای تو !
وقتی کوچیک بودم، بیشتر از اینها دوستت داشتم.
اون موقع ها وقتی توک زمستون می شکست، شمارش معکوس شروع می شد و با هر شکوفه ی نورسته، طاقتم برای اومدنت کمتر. گاهی زمستون اونقدر سرد بود که به کلی فراموشت می کردم اما سمنوپزان همسایه روبرویی و ماهی قرمزهای مش رمضون، زمزمه های میلاد تو رو نوید می داد. هیچوقت شب سال نو خوابم نمی برد چون با عطر لباس نوهای رو تاقچه که فضای اتاق رو پر می کرد، سرمست بودم.
روز اول عید بهترین روز زندگی ام بود:
به خاطر حضور تو بود که بی بی دوست داشت، اولین نفری که پا توی خونه اش میگذاره، من باشم. من هم برای اینکه چند لحظه بیشتر، خنده رو لبای بی بی باشه، دو بار از در می رفتم بیرون و می اومدم تو. من هیچ چشمداشتی از آقاجون نداشتم اما همیشه دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که نکنه امسال از اسکناس های تانخورده خبری نباشه و باز هم طعم شیرینی برنجی های بی بی که منو تا جاده ی شمال می برد.
روز اول، همراه آقاجون می رفتیم زیرزمین تا دیگ بزرگ ها بیاریم تو حیاط، آخه هر سال کلی آدم مهمون این حیاط دراندشت بودند. بعدش هم نوبت چیدن شمعدونی ها و گندمی های لب حوض بود و اینکه من چقدر این قسمتشو دوست داشتم.
نوروز ! چقدر که دلم برات تنگ شده !
چقدر که من اون روزها رو دوست داشتم، اما بعضی چیزها با گذر زمان کمرنگ می شن و شاید این جنبه ی مثبت قضیه باشه چون در هر صورت ما بزرگتر شدیم و دنیا رو بزرگتر از خوشی های تو می بینیم. ولی من هنوز حس کودکانه ی قدیما رو بیشتر دوست دارم.
قبل از ورود تو:
فقط کافیه چند ساعتی که در خیابان قدم می زنی، کمی دزدانه به حرفهای درگوشی اطرافیانت دقت کنی. یا کمی بیشتر به نگاهشون فکر کنی. اونوقت حدس زدن اینکه نوروز در نگاه اونها چه مفهومی داره اصلا سخت نیست. همیشه این موقع از سال که میشه همه یاد خرید می افتند، برخی برای چشم و هم چشمی، گروهی برای حفظ آبرو، دسته ای برای حفظ سنت دیرینه و افرادی فقط و فقط از روی عادت یا به اصطلاح یک قانون نانوشته.
و اما من که جز برای رفع احتیاجات، قدمی برای خرید برنمی دارم.
وقتی تو هستی:
مراسم دید و بازدید به طور کاملا فرمالیته اجرا می شود البته این سنت شامل گروهی که سالیان سال است با آنها رابطه ای نداریم، نمی شود. در این محافل هم صحبت از همه چیز هست جز بهار و نشانه هایش! و چشمان جستجوگر مهمانان عزیز، کنجکاوانه در پی تحولی در دکوراسیون داخلی است. بعد هم چراها پرسیده می شود و کمی نقل قول از کلثوم ننه های فراموش شده!
که البته من نیز از این قسمت ماجرا بیزارم.
و پس از تو:
دیدارها تا دوباره آمدنت به تعویق می افتد و با نگاهی به جیبهایمان، کمی بیشتر از کمی نگران ته مانده ی موجودی مان می شویم. و این زندگی تکراری ملال آور تا یک سال دیگر نیز ادامه دارد.
خب، اینها جنبه های واقع بینانه ی نوروز است اما آنچه که ما در پی آن هستیم کمی والاتر از این است که در شادی های کاذب 13 روز خلاصه شود ولی چه بهانه ای بهتر از زایش دوباره ی طبیعت!
دیگه خسته شدم، یعنی چی که تا هر کی بهت می رسه میگه: خب چیکار می کنی؟ خب دارم زندگی می کنم، اصلا به تو چه ربطی داره که من دارم چیکار می کنم! مگه اون موقع که مثل چی تو گل گیر می کنم تو میای دستمو بگیری یا اون موقع که ضجه می زدم برای کمک، اصلا اومدی بگی چته؟! ببینم مگه از لحظه لحظه ی زندگی من خبر داری که اینطور با قاطعیت برام خط و نشون می کشی؟!
برو بابا اینا همش بخاطر حس فضولیته و گرنه عمری سراغ منو نمی گیری. شاید هم فکر می کنی عقلم به اندازه کافی رشد نکرده و خوب و بد رو نمی فهمم.
یعنی چی که به زندگی شون دخالت می کنی و میخوای واسشون تعیین تکلیف کنی؟
ای بابا...
آره اینا جملاتیه که مرتب توی دلمون تکرار می کنیم بی اینکه به زبون بیاریم یعنی می خوایم که به زبون بیاریم اما یا احترام طرف رو نگه می داریم یا واسه بالا نگرفتن بحث، به سکوت راضی می شیم.
اما واقعا چطور بعضی ها به خودشون اجازه می دن تو کار و تصمیم بقیه دخالت کنند؟!
دنیای ما پره از این فضولی ها. پره از این برو این کارو بکن و اون کارو نکن ها. حتی دیگه وقت نمی کنیم به خودمون فکر کنیم.
نمی دونم چطوری بگم یعنی وقتی می خوام تو لفافه حرف بزنم اوضاع خیلی پیچیده میشه. یعنی تونستم منظورم رو تو این چند خط بگم؟!...
ثانیه ها می رن و ما هنوز با یک جبر مزخرف می جنگیم. تا کی؟ نمی دونم !
فروغ- بهمن86
عادت اصولا واژه ی مزخرفی است و افکار انسان ناخودآگاه به سمت دخانیات و احیانا برخی نوشیدنیها می رود (عاداتی که ناحیه ای در مغز به نام آمیگدالا آن را به اصطلاح پشتیبانی می کند و به مرور حس نیاز به آنها را در بدن تولید می کند.)
اما آنچه که بیشتر حائز اهمیت است، اثرات وجودی مثبت همین واژه ی عادت است. ژان ژاک روسو میگوید: عادت کنیم که به چیزی عادت نکنیم. زمانی گمان می کردم این جمله علاج تمام دردهای بوده و نبوده ی بشری است اما حال که بیشتر به مخیله مان فشار می آورم، می گویم که بدون همین واژه ی عادت الان کجا بودیم، چه بودیم و چه می کردیم ؟!!
نکته ای مثال زدنی است: "خاطره ها"
خاطره ها اغلب زمانی شکل می گیرند که به جایی، چیزی، وضعیتی یا کسی عادت می کنیم. هرچه شدت اثرپذیری مان (وابستگی) بیشتر باشد ترک عادت سخت تر می شود و شاید هم به قول قدیمی ها ترک عادت موجب مرض باشد ! اما این قدیمی ها به این فکر نکرده بودند که ترک برخی عادت ها به دست خودمان نیست یعنی ما نمی خواهیم که ترک کنیم و دستان نافرمان روزگار غدار خود به تنهایی عامل این جنایت اند و ما فقط فرمانبردار چنین نیروی عظیمی هستیم (شاید هم جایی خطایی کرده ایم که اینگونه خشم خدایان را برانگیخته ایم)
شاید نبود عادت ها خیلی سخت و البته غیرممکن به نظر بیاید اما باید به این نکته توجه کرد که عادت ها اگر همچنان باقی بمانند، همان وضعیت سابق حفظ می شود و باز این مائیم که از تکرار خسته می شویم (آخر این انسان چقدر .... است، نمی دانیم که باید به کدام ساز او برقصیم !) پس همان بهتر که گاهی بعضی چیزها از ما گرفته شود،..
گاهی ترک عادت هم خوب چیزی است !
چراغ راهنما: لطفا نوشته بالایی را به مرور و همزمان با پاورقی بخوانید!
داستان پرواز
پیله ای شکفته می شود و از میانش پروانه ای بیرون می آید(1)، پیله به منزله ی نقطه ی تحول و تغییر اوست. تا قبل از پیله نه پروانه ای در کار بوده و نه بالی برای پرواز(2)، او پرواز می کند در دنیایی که پیشتر آن را کوچکتر از آنچه که هست می دید(3)، ... برای آینده اش نیز تنها خود خواهد دانست که چه می شود(4)
پاورقی:
(1): پیله برای او آنقدر بی ارزش است که به کنار انداختنش اکتفا می کند، شاید ذوق پروانه شدن آنقدر هست که به اطرافش بی توجه است، شاید هم پروانه ی کوچک ما کمی عجول است برای رهایی از زندان !(2): البته قطعا این موجود کرم مانند ما استعداد بالقوه ی پروانه شدن را داشته و به دنبال آن نیز انگیزه ی وصف نشدنی برای پرواز و البته شکیبایی.. شکیبایی.. شکیبایی
(3): حالا دیگر او آن کرم شکموی سابق نیست. بیشتر از آنچه که می دانست، می داند و دنیا را بیش از آنچه که می شناخت، شناخته است. شاید توقعاتش از خود و دنیای اطرافش بیشتر از قبل شده است !.
(4): یعنی به آن درجه از آگاهی رسیده که بداند چه بوده، چه شده و چه خواهد بود؟! یا عمری کوتاه تر از آن دارد که مجالی داشته باشد برای فکر کردن به واقعیت. شاید تمام هستی او در ذوق یکروزه ی پروانه شدن خواهد گذشت !

سخن نو یسنده:
در این پست که خدمت شما تقدیم گردید، قصد داشتیم غزیه ای بس مهم را در قالب تشبیهات و استعارات بیان بفرمائیم (ملتفتید که؟!..) اما به واقع نمی دانیم که تا چه حد در این امر موفق بوده ایم !
فروغ- التفاتستان- 20/07/18/11/86
افرا سزاوار (خانم معلم) شخصیت محوری قصه از زبان تک تک شخصیت ها وصف می شود. افرا دختر سرایدار شاهزاده خانم بدرالملوک است و شاهزاده خانم سخت در صدد است که افرا را به همسری تنها پسرش (شازده چلمن میرزا) در آورد. افرا طفره می رود ولی اندکی بعد برای بهبود وضع موجود تصمیم به ازدواج می گیرد اما بارها سر دو راهی قرار می گیرد. در این کشاکش حال مادر روز به روز بد و برتر می شود. از طرفی حمید شایان (دوچرخه ساز) نیز دلباخته ی خانم معلم می شود. در عین حال افرا وقعی نمی گذارد و به تدریس و تشویق دانش آموزانش سرگرم است. اقدامی (فروشگاه دار محله) نیز برای شاهزاده خانم و نیز سرایدار که برای خرید اغلب همراه هم به فروشگاه می روند احترام خاصی به نمایش می گذارد. افرا آبروداری می کند و از ازداواج با شازده چلمن میرزا منصرف می شود و بدنبال آن شاهزاده خانم مخفیانه در صدد انتقام برمی آید. سپس برای اختفای حس خود با هدایایی (اجناسی که از فروشگاه اقدامی خریده بود) که از سر دلسوزی به سرایدار می دهد توجه آنها را جلب می کند. در انتها نیز با کشیده شدن پای سرکار خادمی و اقدامی به میدان، افرا در مقام اتهام به دزدی قرار می گیرد. شاگردانش که روزگاری ستایش او می کردند و نیز همسایگانی که برای او احترام خاصی قائل بودند در کوچه و خیابان به مضحکه ی او مشغول می شوند. افرا به زندان می رود و بدنبال آن شاهزاده خانم برای اثبات مدعای خود به بازداشتگاه می رود. برنا سزاوار برادر کوچک افرا نیز مرتب به پسرعموی نداشته اش نامه هایی بدون آدرس گیرنده می فرستد زیرا که سفارش خانم معلم این است که بنویسید حتی برای کسی که گمان می کنید وجود خارجی ندارد. افرا نیز گاهی به ناچار برای فرار از طعنه و کنایه های شاهزاده خانم صحبت پسرعمویش را به میان می کشد و اینکه سالهاست که نامزد اوست. با این حال کسی داستان نامزدی پسرعمو و افرا را باور نمی کند حتی خود افرا هم به این داستان ساختگی ایمان ندارد. کل داستان از زبان نویسنده ای بیان می شود که در آخر به این نتیجه می رسد که قرار نیست قصه، پایانی به این تلخی داشته باشد و تصمیم می گیرد خود نیز با نقش پسرعمو وارد داستان شود.
فروغ - 8بهمن86
نقش آفرینان:
مژده شمسایی (افرا سزاوار- خانم معلم)
مرضیه برومند (شاهزاده خانم بدرالملوک)
سهیلا رضوی (سرایدار- مادر افرا)
مهرداد ضیایی (حمید شایان- دوچرخه ساز)
هدایت هاشمی (سرکار خادمی)
حسن پورشیرازی (اقدامی- فروشگاه دار)
بهرام شاه محمدلو (ارزیاب)
محمدرضا زادسرور (برنا سزاوار- دانش آموز)
افشین هاشمی (شازده چلمن میرزا)
رحیم نوروزی (نویسنده)
این که اسمش نقد نبود. بیشتر شبیه خلاصه ای از نمایشنامه بود. خب نه من منتقدم و نه ما به خودمون اجازه می دیم برای آفریننده ی چنین اثری که گه گاهی به صحنه می آد نقدی بنویسیم.
تالار وحدت؟!
واقعا؟ باورم نمیشه.. یعنی من- تئاتر- اونجا؟
آره درست بود:
افرا به کارگردانی بهرام بیضایی- تالار وحدت
بازیگران: مژده شمسایی، مرضیه برومند، سهیلا رضوی ، بهرام شاه محمدلو و ...

چنین برنامه ای برای من تقریبا یک آرزو بود یعنی قبلا یا گروهی نبودند که بخوان از این قبیل برنامه ها برن یا راه کمی دور بود یا .... اما انقدر خوشحال بودم که زبونم بند اومده بود.
یک نمایش نامه ی تمام عیار با مونولوگ های طولانی و البته نورپردازی منحصر به فرد! دو ساعت و نیمی که اصلا دلم نمی خواست تموم بشه. هوا خیلی سرد بود و تو ماشین داشتیم یخ می زدیم اما نمایش بدجوری به همه ی سختی های راه می ارزید.

پاورقی:
بعد از اجرا همه می خواستن با بیضایی عکس بگیرن اما کادرش دیگه واسه ما جا نداشت. حیف!
بیرون تالار کسی تنها کنار دیوار ایستاده بود. به بغلی ام گفتم چقدر شبیه یه نفره! آهان کیومرث پوراحمد! یعنی خودشه؟! نه بابا اگه بود حتما دور و برش شلوغ میشد. اما چقدر به او شباهت داره. مدتی بعد فهمیدیم که بعله خودش بوده.برگشتم و بازم نگاه کردم اما دیگه نبود.
قبل از اجرا جایی کاتالوگ افرا رو پخش می کردند. رفتم جلو تا یکی بگیرم گفت باید صبر کنید. فهمیدیم که کلی کاتالوگ زیر میزه اما هر ده دقیقه ای سه تا دونه میاورد بالا و به بقیه می گفت باید صبر کنید... فوق العاده مضحک بود!
چقدر زود ما رو بیرون کردن!
در مورد متن نمایش هم فعلا چیزی نمی نویسم!
نمی دانم از كجا شروع شد؟ از کدامین ساعت؟ يكهو چشم باز کردم و دیدم اينجام با این همه تغيير انكار ناپذیر. با کلی انديشه ی كوچك و بزرگ که برای به تصویر كشيدنشان فرصت زيادي نداشتم. آره! باید عجله کرد اما چقدر وقت دارم؟
- مهم نیست. یعنی اگه بدونی چقدر وقت داری میدونم که آخرش هم نیمه كاره میذاری. نه اینکه به اراده ات شک داشته باشم. نه. آخه تو اولش تصمیم می گیری که به بهترین نحو انجامش بدی و بعد هم اونقدر لفتش میدی که كار از كار میگذره.
خب تقصیر من که نیست. باور کن تمام تلاشمو میکنم اما هردفعه نمی دونم چرا یه سنگ بزرگ جلوی پام مياد.
- اينو شنیدی که "سنگ بزرگ علامت نزدنه" ؟!
دستم ميندازی؟
- شاید بشه اسمتو گذاشت "یک کمال گرای بی مصرف"
نه اینطور نگو. منم کلی حرف دارم. حتما الان پیش خودت میگی بازم میخواد دلایل خودساخته و غيرمنطقی بیاره. خب من میخوام یه کم متفاوت فکر کنم اما این به معنی جلب توجه نیست. فقط میخوام کمی خودم باشم نه کپی دیگری. باور کن تو این کله ی داغونم کلی فکر و ايده است که اغلبشون هم ماورایی اند اصلا از كجا معلوم یه دنیای ماورای محض در انتظارمون نباشه مگه چند صد سال پیش "كامپيوتر" جز یه کلمه ی ماورایی بود؟
- دیگه بسه! تو اصلا میدونی ماورا یعنی چی؟؟ همینجوری دو تا کلمه حرف از اینور و اونور شنیدی یا خوندی و میخوای پيش بقیه اظهار فضل کنی؟! و ادای روشنفكرا رو در بياري!
(سكوت) نمی دونم دارم به كجا میرم. دوست دارم یه كار بزرگ انجام بدم اما نمی دونم چی؟!؟ می خوام وظیفه ی مهمی به گردنم باشه و اينو بدون که آخرش هم به تمام خواسته هام میرسم ! (تو دلم به حرفای خودم میخندم)

يادته ؟! …
يادته چيك و چيك تخمه ميشكستيم و بارون ميومد، صداش تو نودون ميومد، بي بي جون قصه ميگفت …؟ ... و من و تو چه حالي داشتيم از اينكه امشب يه كم طولاني تره !
…
انگار يلدا هم مال بچه هاست !
يلدا براي هر كسي معني خاصي داره يعني نيست كه ما آدما عادت كرديم هر حادثه اي رو با خاطراتي كه باهاش داريم به ياد بياريم از اين جهت كلمه ي يلدا ما رو مي بره به روزهاي خوب يا بدي كه پيشتر همراهش شده بودند.
يكي ياد قصه هاي مادربزرگ ميفته،
يكي ياد سفره ي رنگين شب يلدا كه هر چي ازش مي خوريم كم نميشه،
يكي ياد جيب خالي و آبروداري ناگزير،
يكي ياد آخرين سفره ي شب يلدا در خوابگاه دانشجويي،
يكي ياد نگاه چپ چپ زن همسايه به كيسه ي خريد تو،
يكي ياد مادربزرگ و پدربزرگي كه به باد فراموشي سپرده شده
… و لابد يكي هم هيچگاه شب يلدايي نداشته و اصلا چه فرقي با شبهاي ديگه داره ؟!
و اما من نيز در جستجوي يلدايي كودكانه فارغ از اين دنياي خاكستري !
انگار يلدا هم مال بچه هاست !

فروغ- شب يلداي86 هم به خاطره ها خواهد رفت.